این پست اختصاص داره به مرد محبوب و قدرتمند کشتی کج دیوید باتیستا
من امروز گزیدهایی از کتاب باتیستا را انتخاب کردم و با ترجمه فارسی براتون میزارم

مرد مرده:
هر داستانی یه شروعی داره.داستان من در واشنگتن دی سی در سال 1969 اغاز شد.
واشنگتن در دهه های 60.70 و 80 یکی از فقیر ترین شهرهای کشور بود.قتل عام چیز عادی بود.قاچاق مواد مخدر تازه راه
افتاده بود.زندگی در این شهر از زندگی در بعضی از کشور های جهان سوم هم بدتر بود.سیاستمدارا عاجز بودن.آمار بی خانمانی
سر به فلک کشیده بود.حتی شهروندان نمونه هم پلیسو به چشم دشمن میدیدن.با این حال این شهر زادگاه منه.
البته نمیخوام بگم که قتلو غارت هایی که اطراف من اتفاق میفتاد در من تاثیری نداشت.موقعی که حدودا 9 ساله بودم 3 نفر تو
حیاط خونمون به قتل رسیدن.ولی دی سی برای من فرا تر از اینا معنی داشت.
خانواده:
من در 18 january 1969 به دنیا اومدم.
به خاطر یه سری دلایل تاریخ تولد تو جهان کشتی خیلی اهمیت داره.در اوایل کارم یکی یه جایی گفته بود من 1966 به دنیا
اومدم.تاریخ های زیاد دیگه ای هم منتشر شده بود.به طوری که وقتی من تاریخ دقیق تولدم گفتم هیشکی باورش نشد.به خدا قسم
راس میگم.!!
همین چند هفته پیش یکی به دوس دخترم گفته بود که من راجب تاریخ تولدم بهش دروغ گفتم.بهش گفته بود من چهلو دو سالمه!
شاید میخواسه بپرونتش نمیدونم.!!!
من راجب تاریخ تولدم دروغ نگفتم.من همیشه سعی میکنم راجب هیچی دروغ نگم.البته درسته که من خیلی دیر اومدم تو
کشتی.تقریبا 30 که بودم اومدم تو این کار که واسه یه کشتی گیر خیلی دیره.
من یه خواهر دارم.که یه سال از من بزرگتره.پدر و مادرمون خیلی به نامگذاری ما اهمیت نمیدادن.من اسم بابامو برداشتم.David Michael Bautista.
خواهرم هم اسم مادرمو ورداشت.
Donna Raye Bautista.
پدر من تو واشنگتن به دنیا اومد.ولی والدینش فیلیپینی بودن.به عنوان کشتی گیر همیشه یه حس غریبی راجب طرفدارام تو
فیلیپین دارم به خاطر همین ارتباط فامیلی.پدربزرگم توارتش بود.اون خیلی در این باره حرف نمیزد ولی من
میدونستم که اون تو جنگ جهانی 2 بوده.
شنیده بودم واسه یه باند گنگستری کار میکرده که به خاطر یه مسایلی میخواستن بکشنش که اونم فرار میکنه و میاد شرق ایالت.
اون هیچوقت راجب این مسایل با من حرف نزده بود.اگر چه من نوه مورد علاقش بودم.
بر اساس تعاریف بابابزرگم هیچوقت مارو بغل نکرده بود.ولی یه روز وقتی مادرم میخواسته بره یه چیزی از رو اجاق برداره
منو میندازه تو بغل بابا بزرگم.بابا بزرگم خیلی دسپاچه شده بوده ولی وقتی مادرم برمیگرده که منو برداره
میبینه......خلاصه از اون روز به بعد من شدم نوه مورد علاقه بابابزرگ.هنوز یادمه وقتی بابا بزرگ میگفت چقدر منو دوس
داری من دستامو باز میکردم میگفتم ایقد.(با لهجه شیرازی)!
وقتی تو ساله 1988 فوت شد من خیلی دلم شکست.اونو تو آرامگاه آرلینگتن جایی که مردا و زنان زیادی به خاطر این کشور جان خودشونو از دست دادن به خاک سپردیم.
پدر بزرگم خیلی شغل عوض کرد.ولی من فقط دیدم سلمونی داشت.یه مغازه تو oxen hill داشت با 4 تا صندلی.اون خیلی تو
محل مشهور بود همه میشناختنش و بهش احترام میزاشتن.اون ادم دوست داشتنی و مهربونی بود.
آدم دستودلبازی هم بود.بعضی وقتا یه پولی به منو آنتونی پسرعموم که یکمی از من بزرگتر بود میداد.ما هم میرفتیم تو یه مغازه
اسباب بازی که اون ور خیابون بود.خیلی جالب بود.واسه یه مدتی یه کرم ریزی کوچیک میکردیم!!
میرفتیم چندتا اسباب بازی واسه خودمون میخریدیم و باهاشون بازی میکردیم .وقتی ازشون خسته میشدیم میشکوندیمشون و
برمیگشتیم تو مغازه و میگفتیم:این اسباب بازی خرابه.اونا هم اونو پس میگرفتنو یه چندتا دیگه بهمون میدادن!!!
منو انتونی خیلی بهم نزدیک بودیم.اون تنها دوست همسنوسالی بود که داشتم.یه مدت با اون و خواهرشو والدینش زندگی
میکردم.همین باعث شد که به هم نزدیک تر هم بشیم.متاسفانه چند سال پیش اونو تو یه سانحه رانندگی از دست داد.

نظر یادتون نره .........